کنار پدرم تو ماشین سپاه ۵ سالم بود
 .. مجله های پاسدار اسلام و میبرد جایی تحویل بده
 ..که از بالای پل حافظ ...رگبار بستن به روی ما و به سمت ماشین
 ..پدرم ساعدش تیر خورد و شکافت ... منو بلند کرد و گفت : بابایی به مامان نگی ها
 ... جالب بود میشد یک ترور و از مامان مخفی کرد