زنی بود میانسال لابلای جمعیت با سبدی پلاستیکی
نان شیرمال میفروخت و غمی در نگاهش بود. خواستم بگویم هشت مارسات مبارک
اگر چه در هیاهوی مدعیان سایتنشین و ماهوارهنشین ، کسی تو را به عنوان یک
زن به یاد نمیآورد.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۴۱ ق.ظ توسط محمد
|
کنار پدرم تو ماشین سپاه ۵ سالم بود .. مجله های پاسدار اسلام و میبرد
جایی تحویل بده ..که از بالای پل حافظ ...رگبار بستن به روی ما و به سمت
ماشین ..پدرم ساعدش تیر خورد و شکافت ... منو بلند کرد و گفت : بابایی به
مامان نگی ها ... جالب بود میشد یک ترور و از مامان مخفی کرد
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۳:۳۷ ب.ظ توسط محمد
|