مامان



بزرگتری نداشتم ..مادرم دختری بود که با من بزرگ می شد

آقا جون





پدربزرگم منو میبرد مهد کودک ...
پشت ماشین ها مخفی میشدم و نگاه میکردم ببینم چقدر نگران میشه
و دوست داشتنش و تست کنم


فضیل به هارون الرشید


أًمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئَاتِ أّن نَّجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ  ؟؟؟؟؟

...

آيا كسانى كه مرتكب كارهاى بد شده‏اند پنداشته‏اند
كه آنان را مانند كسانى قرار مى‏دهيم كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند

...

هارون بعد از شنیدن این آیت ...گریست

۸ مارس مبارک


زنی بود میانسال لابلای جمعیت با سبدی پلاستیکی نان شیرمال می‌فروخت
و غمی در نگاهش بود. خواستم بگویم هشت مارس‌ات مبارک
اگر چه در هیاهوی مدعیان سایت‌نشین و ماهواره‌نشین
، کسی تو را به عنوان یک زن به یاد نمی‌آورد.

زن


اولین بار که بدن برهنه ی یک زن و دیدم
..... داشت زیر دوش حمام گریه میکرد

ترور


 کنار پدرم تو ماشین سپاه ۵ سالم بود
 .. مجله های پاسدار اسلام و میبرد جایی تحویل بده
 ..که از بالای پل حافظ ...رگبار بستن به روی ما و به سمت ماشین
 ..پدرم ساعدش تیر خورد و شکافت ... منو بلند کرد و گفت : بابایی به مامان نگی ها
 ... جالب بود میشد یک ترور و از مامان مخفی کرد


  

سایه


از نجابتم نبود وقتی حرف میزدی سرم و پایین می انداختم
 ... از روی سایه ات خط اندامت و دنبال میکردم

نترسید نترسید


می‌ترسیم، می‌ترسیم ما همه تنها هستیم

............

کوی دانشگاه

به " کوی " من اگر آمدی با رمز " یا علی " نیا .

یار جوانم


سر قبر شهیده .. خانومه اومد بهش گفتم : پسرتونه ؟؟
 ... گفت نه این تو عکس جوون مونده .. من پیر شدم .. همسرمه